زیاد حرف نمیزنم... اما اومدم به خواننده های خوبم بگم که رسما به وبلاگ جدیدم رفتم!!! اینجا رو به خاطر یه دوست که از اسمش استفاده کرده بودم بستم تا از این بیشتر شمنده ش نشم...
امیدوارم ببخشه که تا الان هم با اسم اون (ronika) مطلب میدادم...
خلاصه که پذیرای قدم های سبز شما در وبلاگ جدیدم هستم....
البته به اینجا هم بعضی وقتا سر خواهم زد تا نکنه نظری باشه و من بدون جواب بزارم...
تمام آهنگ ها و مطالب رو کامل تر کردم و در وبلاگ جدیدم قرار دادم.... امیدوارم خوشتون بیاد
سلام.... چند وقت پیش توسط یکی از دوستای خوبم به اسم سمیرا خانوم ، به یه بازی دعوت شدم.... توی پست ایشون جریانی بود که این بازی رو به فکرش انداخته بود...منم دعوت کرد...خیلی خوشم اومد....
میخوام بهش بگم ببخشید که دیر به دعوتت جواب دادم... اما هر چی باشه بالاخره جواب دادم!!!
موضوع مسابقه این بود که :
شما در چه صورت به یاد دوستان (واقعی یا مجازی) خود میافتید؟
من شروع میکنم به نوشتن.... اگر از دوستان کسی رو یادم رفت حتما تو کامنت دونی یادم بندازه توی پست حتما اضافه میکنم....
اول از شکلک ها شروع میکنم....
: آرش... ( همیشه از این شکلک استفاده میکنه) و : سمیرا ( چون همیشه میگه بوس بوس!!!) : علیرضا ( چون کارای بزرگتر از سنش انجام میده) : یکی از دوستام به اسم سعید جدیری ( همیشه یه چیزی بیشتر از ما بلد بود و نمیخواست بگه... و قیافش همیشه اینشکلی میشد و قتی میخواست پز بده!!!) : آرشی.... ( یه دوست خوب مجازی که همیشه اینو برا من مینویسه!!!!) : یاد بد بختی های خودم.... ( برای دونستن چراش میتونید پایین ترین پست همین صفحه رو بخونین!!!) : یاد شوخ طبعی خودم!!! ( چون بیشترین استفاده رو از این شکلک میکنم!!!!)
حالا بریم سر آهنگ ها :
مسافر مجید خراطها : یاد دو نفر!!!! 1- یه استادی داشتیم که من خیلی دوستش داشتم و آهنگ موبایلش همین بود. ( خدا حفظش کنه... برای ادامه تحصیل رفته مالزی!!!) 2-رونیکا ( آخه یه جورایی اونم بدون خداحافظی رفت و یه نامه گزاشت!!!! البته مال خراطها جنبه ی عاشقانه داره... اما باز جمله هاش به کار رونیکا مربوط میشه)
چند وقت بود که واقعا دنبالش بودم و خودم رو به این در و اون در میزدم تا جوابمرو بده.....
تا اینکه بالاخره شروع کردم و با sms رفتم جلو....
بذارین از اول بنویسم.... از یک سال پیش... وقتی در دانشگاه ترم دوم بودیم یه روز در ساختمان شماره 2دیدمش..... (دقیقا جلوی درب کلاس آزمایشگاه فیزیک) از همون موقع زیر چشمی نگاه کردن هاش تابلو بود.... (اون موقع نمیدونستم با همهمکلاسی هستیم....)
حدود 3 ماه با عشوه اون و متلک پرونی من پاس شد..... و البته همش بدون جواب بودو هیچ وقت چشماشو از زمین جدا نمیکرد.... اون موقع حس خاصی نسبت بهش نداشتم.... وفقط دنبال یه دوست دختر میگشتم..... وقتی ترم سوم شروع شد و دانشگاه بالاجبار کلاس های ما رو مختلط بر گذار کرد ،تازه فهمیدم که همکلاسی هستیم.......(خودمونیم چقدر گاگول بودم... خودم خبر نداشتم ) اما تا اون موقع هنوز بهاخلاقیاتش آشنایی نداشتم......
اما وای از زمانی که خوب شناختمش....
بله!!!! همونی بود که میخواستم...... از اونجایی که عادت دارم با تمام همکلاسیها (چه خانم و چه آقا) صمیمی باشم ، پس با کمک (خواهش از) یکی از همکلاسی های خانوم(که من بهش میگم لوتی!!!!) یه چیزایی برای قدم جلو گذاشتن آماده کردم... ، حرفای دلم روروی کاغذ بردم و بعد حفظ کردم.... (به لطف ایشون این اولینباری بود که چیزی مینوشتم و چیزی رو حفظ میکردم!!!!)
این ماجرا مال زمانی هست که اواخر ترم 3 بود و من هنوز هم نتوانسته بودم بهایشون نزدیک بشم.... و فقط در تمام کلاس ها به جای استاد ، ایشون رو نگاه میکردم وکار دیگه ای بلد نبودم!!!!
تا اینکه موقع ثبت نام برای ترم 4 (این ترم) فرا رسید..... که من از همون روزهای اول در تحقیق و تفحص بودم که چه واحد هایی رو انتخاب کرده و چه روز هایی کلاسداره!!! (تا مبادا از دوری ش بمیرم!!!)
به هر دردسری بود ، بالاخره تونستم تمام کلاس هاش رو بفهمم و تمام ساعات رفت وآمدش رو ... گیر آوردم...
حالا باید منتظر روز حذف و اضافه میموندم تا بتونم واحد هام رو با ایشون یکیکنم....
وای... چشمتون روز بد نبینه .... روز حذف و اضافه فرا رسید و بنده با تمام قوا ،کلیه ی کلاس ها رو زمین زدم و کشیک جلوی درب گروه کامپیوتر رو شروع کردم.... تابتونم واحد هایی که میخوام رو بردارم....
البته اینو بگم که چون انتخاب واحد رو از طریق اینترنت انجام داده بودم ، در حذفو اضافه هم مشکلی نبود....
اما چون ظرفیت بعضی از درس ها پر شده بود ، من بدبخت باید با خانمعلیزاده (کاردان گروه کامپیوتر) کلنجار میرفتم...
بالاخره با هزار خواهش و تمناتونستم تمام واحد ها رو درست کنم و در تمام کلاس ها یه جای خالی برای خودم بازکنم....
حالا بریم سر پیشنهاد......
بعد از حدود 1 هفته از مراسم حذف و اضافه دانشگاه ، من از اون خانومهمکلاسی(لوتی!!!) خواهش کردم که با ایشون یه صحبتی بکنه.... که بعد از صحبت 10دقیقه ای بین این دو نفر ، با کمال تعجب دیدم دست از پا دراز تر برگشت.... و با سرو گوش آویزون ، رو به من کرد و گفت : میگه من دوست ندارم با هیچ کسی دوستبشم... . . . اون روز گذشت و لوتی خانوم ما شماره موبایل ایشون رو برای من گیر آورد و شب بهمزنگ زد که مژده بده.....
منم با هزار بد بختی از خواب بیدار شدم و مغزم رو ریستارت کردم و از سخنانلوتی این دستگیرم شد که شماره موبایل سوژه رو یافته!!!!
پس زود به دوستان صمیمی زنگ زدم و پس از بیدار کردن همه اونا از خواب ناز.... ازشون خواهش کردم که هر چی sms عاشقانه در موبایل خودشون و فامیل هست ، رو برامبفرستن... چون فردا قراره حمله دیجیتالی بکنم!!!
فردا صبح با کوله باری از sms های عاشقانه راهی دانشگاه شدم و مستقیما با لوتیقرار گذاشتم که بهترین sms رو انتخاب کنیم و براش بفرستیم.....
(داخل پرانتز اینو بگم که من و لوتی از اوایل دانشگاه با هم بسیار صمیمی بودیم ومثل دختر خاله م دوستش دارم)
اون روز حدود یک ساعت تمام sms ها رو برای لوتی فرستادم و اون روی همشون یه خطقرمز کشید و گفت که اینا به درد نمیخورن....
وقتی علت رو جویا شدم.... گفت : من یک دختر هستم و بهتر از تو میدونم که با چهچیزی میشه مخ دختر ها رو زد.... پس تا فردا منتظر باش ، تا من به کمک یکی از دوستامکه در خوابگاه هم اتاقی هسیم ، یه sms عالی برات درست کنم.....
منم تا فردا صبر کردم و و فردا شب یه sms عالی برام فرستاد که از لحاظ احساسیواقعا کار ساز بود....
(همیشه به خاطر این sms به این لوتی گیر میدم که اگه مغز تو اینقدر گنجایش داره، چرا درس هات رو نمیخونی؟؟؟؟؟)
در هر صورت این sms رو برای سوژه فرستادم و منتظر جواب موندم....اما دریغ از یک تکزنگ!!!!
همون شب به لوتی زنگ زدم و جریان رو بهش گفتم.....
و اون هم چون به من قول داده بود که به قول خودش ، مخ سوژه رو بزنه ..... به منگفت که نترسم ، چون فردا صبح دوباره خودش میره اونجا و باهاش حرف میزنه....
فردا صبح بعد از تحقیقات پیاپی فهمیدیم که سوژه فعلا به دانشگاهنیومده.....
پس باید منتظر باشیم.......
یه کلاس داره که ساعت 13 شروع می شه(کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات)
حدود ساعت 12 ایشون تشریف آوردن که متاسفانه این لوتی ما از فرط خستگی بهخوابگاه برگشته بود....
پس با یه تماس ساعت 14.30 خودش رو به دانشگاه رسوند و با هم پشت در کلاس کشیکدادیم تا کلاسشون تموم بشه!!!!
در این مدت از طریق sms با بچه های داخل کلاس در ارتباط بودم که بفهمم کلاس کیتموم میشه و این خانوم کجا نشته و از این جور حرفا!!!!
حدود ساعت 15 کلاس تموم شد و سوژه با تمام وقار از کلاس خارج شد و لوتی ما ایشونرو گرفت به صحبت که بیا و از خر شیطون بیا پایین!!!!
و من هم چون ساعت 15 کلاس داشتم ، با سرعت از اون دو نفر دور شدم و خودم رو بهساختمان شماره 1 رسوندم و منتظر شدم تا استاد بیاد!!!!
در این بین پیگیر پیشرفت بحث هم بودم.... (چون دوستان از دور از طریق لب خوانی وهزار ترفند دیگه ، کما بیش حرف های رد و بدل شده بین این دو نفر رو به من گزارشمیدادن!!!!)
اینو بگم که در این پروژه فقط من و لوتی فعالیت نمیکنیم و میشه گفت تمام همکلاسی های پسر و چند تا از دختر ها تلاش میکنن که این خانم رو راضی کنن.... (امادریغ از یک جواب بله!!!!)
(صحنه رو تجسم کنید که بنده در کلاس منتظر استاد نشستم و البته روی میز استاد وپشت به درب ورودی کلاس و دارم به حیاط نگاه میکنم و لوتی رو میبینم که داره ازساختمان 3 خارج میشه و میره به طرف درب خروجی)
به لوتی زنگ زدم تا بفهمم جریان از چه قراره......
وقتی این لوتی ما گوشی رو برداشت .... (در حالی که دارم از دور نگاهش میکنم) اولین حرفی که زد این بود که : ولش کن.... این به درد تو نمیخوره.... دیگه هم اسمشرو جلوی من نیار.... منم که از صحبت های لوتی خانوم نتایج کافی رو گرفتم و از نه گفتن سوژه مطمعن شدم، داشم میپرسیدم که چه حرفایی بین تون رد و بدل شده که اینطوری ناراحتی...... در همین لحظه دیدم یکی داره به کتفم میزنه که آقای ***** لطفا از روی میز پاشوو بشین سر جات... انشاالله مشکلتون حل میشه!!!! وقتی برگشتم و نگاه کردم به پشت سرم ، دیدم استاد با تعجب منتظره که از میزشبیام پایین و تمام همکلاسی ها هم از خنده دارن به خودشون می پیچن!!!! در هر صورت با عرض شرمندگی و کلی خجالت ، بدون اینکه به حرفای لوتی گوش بدم ... تلفن رو قطع کردم و زود رفتم و نشستم سر جای خودم..... بعد از کلاس با عجله دویدم به طرف حیاط تا بتونم با خیال آسوده با لوتی صحبت کنمو ببینم جریان چیه؟؟؟؟؟ اما به محض برداشتن تلفن ، گفت : این دختره به درد تو نمیخوره!!!! و ادامه داد : **** جان این دختر خیلی مغروره و اصلا به کار تو نمیاد.... منم که معنی حرفاش رونمیفهمیدم ، گفتم مگه چی شده؟؟؟؟
- گفت : " وقتی از کلاس اومد بیرون و من صداش کردم ، با افاده اومد جلو و با لحنسردی گفت که چی شده؟ و منم شروع کردم به تعریف از تو و درآخر هم به خیال اینکه دارهناز میکنه و اشوه میاد ، گفتم خانوم***** من به خاطر تو اینجا ایستادم. دیگه تمومشکن و از خر شیتون بیا پایین ... و اونم با لحن رک برگشت و گفت : به خاطر من چرا؟؟؟؟مگه من باهات کار داشتم؟؟؟؟؟ من یک بار جواب خودم رو دادم.... و راهش رو گرفت ورفت!!!! "
وقتی من حرفای لوتی رو شنیدم ، داشتم از عصبانیت خفه میشدم .... به طوری که باخودم میگفتم "وقتی دیدمش دیگه محل بهش نمیزارم" چند روزی از این ماجرا گذشت و من یکم عصبانیتم فرو کش کرد و با صحبت های دوستانبه این نتیجه رسیدم که شاید این لوتی ما یکم اغراق کرده!!!! پس تصمیم گرفتم یک باردیگه باهاش صحبت کنم!!!!
اما ایندفعه نه با sms و نه با واسطه!!!! در حقیقت تصمیم گرفتم باهاش رک و مستقیم حرف بزنم و تا علت رو نفهمیدم ، ول کننباشم..... (باید متذکر بشم که چون دانشگاه ما در یک شهرستان قرار داره ، پس برای رفت و آمدحدودا 50 دقیقه باید با اتوبوس راه بریم..... و اینم بگم که متاسفانه سوژه ی ما همدر شهرستانی زندگی میکنه که حدود 50 دقیقه با دانشگاه فاصله داره.... در حقیقتتبریز و شهر سوژه و شهری که دانشگاه در آن قرار داره ، به صورت مثلثی قرار دارن کههر سه شهر با هم حدود 50 دقیقه فاصله دارن.....) در هر صورت..... روز 3 شنبه و بعد از کلاس تصمیم گرفتم با کمک دوستان جو رو برایحرف زدن مساعد کنیم تا من بتونم به این خانوم بدون اینکه تابلو بشیم ، نزدیکبشم.....
اما چون کلاس ها دیر تموم میشد ، دانشگاه خلوت بود و نمیشد به ایشون نزدیکشد....
(دوباره باید متذکر بشم که در دانشگاه ما به هیچ عنوان مشکل ارتباط برقرار کردنبا جنس مخاف نیست... تا این حد که اسمش رو به دانشگاه عشق و صنعت تغییر دادن!!! امابه خاطر اینکه این خانوم آشنا هایی رو در دانشگاه دارن ، برای اینکه برای ایشونمشکلی پیش نیاد ، نتونستم بهش نزدیک بشم) خوب.... حالا برگردیم به اینکه من چطور با ایشون حرف زدم و حدود 80 دقیقه بکوببا موبایل باهاش بحث کردم!!!!(مایه داری یعنی این!!!) اون روز که نتونسته بودم باهاش حرف بزنم ، تصمیم بر این شد که بهش زنگبزنم..... اون روز وقتی سرویس های هر دوتامون از دانشگاه راه افتاد ، من اونقدر بهش بهصورت تابلو نگاه کردم که فکر میکردم از خجالت بره زیر صندلی.... اما برعکس ... ایشون هم چشم از من بر نداشت ، تا حدی که من خجالت کشیدم و عقب نشینی کردم!!!!!(فکر کنم در این قسمت آب روی تمام پسر ها برده باشم!!!!) وقتی سرویس راه افتاد ، من به این خانوم زنگ زدم........
خجلگفق گلفقش جقبل جقلش گجقش خررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر.................. (بعد صدا های اجق وجغ اومد که حاکی از خط ندادن موبایل بود) به خاطر از دسترس خارج شدن سوژه مجبور شدم بهش sms بزنم که کی میتونم باهاش حرفبزنم..... و اینم بگم که از حال و احوال پرسی ایشون این نتیجه رو گرفته بودم که امکاننداره ایشون جواب نه داده باشه!!!!! پس بهش sms زدم که من میخوام با خودتون حرف بزنم!!!!! در این لحظات تمام اتوبوس در سکوت فرو رفته بود و همه بچه ها منتظر بودن که جواب sms من بیاد.... حدود 2 دقیقه بعد صدای موبایلم بلند شد!!!!sms.......sms..........sms همه گفتن : زود باش ببین چی نوشته.......
بازش کردم و با تعجب دیدم که نوشته :
salam lotfan time 7:30 tamas begerid
mer30
زود ساعتم رو نگاه کردم و دیدم که ساعت 6:30 هست.... پس با بچه هاقرار گذاشتیم به محض رسیدن به تبریز به یکی از کافی شاپ ها بریم و من از اونجاصحبت کنم!!!! ........... ساعت 7:15 به تبریز رسیدیم و به نزدیک ترین کافی شاپ رفتیمو دوستانی که اونجا بودن مهمون من ، هر چی دوست داشتن سفارش دادن (البته من از اینول خرجی ها نمیکنم... اون روز چون فکر میکردیم جواب مثبت باشه ، به عنوان شیرینیهمه رو مهمون کردم) تیک... تاک... تیک... تاک ... تیک... تاک..... ساعت 7:30 شد!!!!! من آماده صحبت کردن شدم و تماس گرفتم و رفتم بیرون از کافی شاپ و درکنار خیابون ایستادم و شروع به صحبت کردم..... چون همونطور که گفتم ، 80 دقیقه با هم حرف زدیم.... نمیتونم همش روبنویسم اما مضمون این بحث این بود که: این خانوم میگفت از نظر من دوست شدن با پسری در دوران مجردی ، خیانتمحض به همسر آینده هست و به هیچ عنوان نمیتونم پیشنهاد شما رو قبول کنم!!!! منم بعد کلی کلنجار رفتن نتونستم قانع ش کنم و در آخر از من قولگرفت که ازش ناراحت نشم و بهش حق بدم و به عقایدش احترام بگذارم و از همه مهمتر قولگرفت که شماره همراهش رو به کسی ندم!!! من که از شنیدن این حرف ناراحت شده بودم بهش گفتم : شما در مورد منچی فکر کردین؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کردین من شماره موبایل دختری رو که دوستش دارم رو فقط بهخاطر اینکه به من جوابنهداده!!!!! پخش میکنم بین مردم؟؟؟؟؟که چیبشه؟؟؟؟؟؟؟ اصلا ازتون انتظار نداشتم که در مورد من این فکر ها رو بکنید!!!! ایشون هم در جواب با کلی عذر خواهی گفت که منظوری نداشته و خواستهمطمعن بشه!!!!! در هر صورت بحث اون روزمون به شکست منجر شد و تنها چیزی که از اونروز برای من یادگار موند..... فیش موبایل و فاکتور کافی شاپبود!!!! اما ماجرا به اون روز ختم نشد..... چون من به هیچ عنوان دست بردارنبودم.... بعد از چند روز وقتی نزدیک عید بود بهش sms ای به این مضمون زدم : " عید نزدیکاست تو رو خدا در خونه تکونی دلتون ما رو بیرون نندازین"
و این یعنی من به قول خودم ، که زنگ نزدن و sms نزدن بود ، عمل نکردهبودم!!!!
در هر صورت جواب این sms نیومد و من مطمعن شدم که با این کارم ناراحتشکردم...... پس منتظر شدم تا سال تحویل بشه و به بهانه ی نوروز دوباره بهش sms زدم و تبریکگفتم...... ( جون من پسر به پر رویی من دیده بودید؟؟؟؟؟؟؟) بازم جوابی ازش نیومد... اما بعدا فهمیدم که ایشونتبریک عید رو جواب داده اما مشکل از مخابرات بوده که نرسیده!!!! در هر صورت بعد از 2 هفته با پیگیری های دوستان عزیز و تحریک من توسط اونا قبول کردم که پروژه ی جدیدیآغاز کنیم.....
اون روز دوستان خبر آوردن که سوژه قیافش بعد از عید عوض شده و شبیه نامزد کردهها شده!!!!! و زیر ابروهاش رو باد برده!!!! منم از خود بی خود شدم و در دانشگاه به اون بزرگی شروع کردم به گشتن ..... اماپیداشون نکردم....... پس مطمعن شدم که حتما در سلف غذا خوری خواهران هست.... (چون اوقات بیکاری رو همیشهدر اونجا هست)
پس در حیاط با دوستان نشستیم تا زمان سرویس ها فرا برسه و ایشون از مخفیگاهبیرون بیاد.....
حدود ساعت 6 عصر بچه ها گفتن ایشون سلف خواهران رو به مقصد کلاس ساختمان داده درساختمان شماره 3 ترک کرده و در حیاط هست...
پس دو نفر رو مامور کردم که برن و از صحت ماجرا خبر بیارن...... وقتی اونابرگشتن با تعجب دیدم که توسط اونا هم تایید شده و حتی خبر از حلقه ی انگشتری هممیدن!!!!!!
پس سراسیمه به طرف کلاسشون رفتم و در سالن دیدم که ایستادن و با دوستشون دارنصحبت میکنن......
پس از صمیم قلب نگاهش کردم و از سر تا پا ، ور اندازکردم شون و فهمیدم که دوستانم به خاطر تحریک کردن من به ادامه ی تلاش ، این حرفا روبه شوخی گفتن و خبری از نامزد کردن نیست!!!!!
بعد از اینکه حق اون دو تا رو گذاشتم کف دستشون ، دوباره بهش sms زدم که میخوام باهاتون صحبت کنم و کار مهمی دارم.....
و با بچه ها راه افتادیم به طرف تبریز .... وقتی به خونه رسیدم ایشون sms زد کهدر کلاس بوده و نتونسته جواب بده.... و همین حالا میتونم بهشون زنگبزنم.....
من که تازه به خونه رسیده بودم .... با خیال راحت نشستم و شماره ایشون رو گرفتمو با سلام و احوال پرسی گرمی شروع به حرف زدن کردم و بهشون گفتم که باور نمیکنم کهجواب ندادن ایشون به خاطر اعتقادات شون باشه و به نظر من ایشون یه دوست پسر دیگهدارن که نمیخوان بگن!!!!
ایشون با شنیدن این حرف بسیار آشفته شد و با کلی قسم و ... گفت که به خدا دوستدیگری نداره و فقط اعتقاد داره که نباید قبل از ازدواج با کسی دوست بشه!!!!
در ادامه صحبتمون ایشون به من پیشنهاد داد که باهاش مثل هم کلاسی های دیگه باشمو این فکر رو از سرم بیرون کنم.
اما با مخالفت شدید من رو به رو شد و بهش گفتم که به هیچ عنوان نمیتونم بهشمثل بقیه نگاه بکنم و به راحتی ازش بگذرم!!!!
حتی گفت که میخواد به شهر دیگه ای انتقالی بگیره که جلوی چشم من نباشه و اسبابناراحتی منو فراهم نکنه!!!!
اما بازم با لحن اعتراض آمیزی گفتم که " خواهش میکنم شما به فکر ناراحتی و راحتیمن نباشید......"
اون روز هم 90 دقیقه با موبایلم حرف زدم و بازم نتونستم قانعش کنم که بهش علاقهدارم....
البته به اینکه علاقه دارم مطمعن بود اما نتونستم قانعش کنم که باهام دوستبشه!!!! وقتی با ناراحتی گوشی رو قطع کردم ، این sms رو فرستاد :
"میدونم مثل همه فکر میکنید که من خیلی مغرور هستم اما به خدا اگه میتونستم،بهتون جواب مثبت میدادم..... پس خواهش میکنم از من ناراحت نشید و دیگه هم به اینشماره زنگ نزنید "
من که از این sms ناراحت بودم و قضیه رو تموم شده فرض میکدم ، با خودم عهد بستمکه دیگه مزاحمش نشم و اجازه بدم که زندگیش رو بکنه!!!!
اما بهش sms زدم که منتظرخواهم بود که روزی ازتون sms یا پیامی برسه که پیشنهاد منو قبول کردید!!!!
به امید روزی که بهم جواب مثبت بده!!!!!
از اون روز به بعد تا امروز سعی کردم در دانشگاه حتی در کلاس هایی که با همهستیم .... جلوی چشمش نباشم و وقتی هم با هم بودیم بهش نگاه نکنم تا احساس بکنه کهچقدر ازش ناراحتم......
خوب!!!!!!!! سرتون رو خیلی درد آوردم.... امیدوارم هیچ وقت به این دردنیفتید.....